تبليغاتX
...هر چی عشقه
 

توي زندون عشق تو اينقدر شلوغ ميکنم وزندون

      و بهم مي زنم تا مجبور بشي منو بذاري

                   توي انفرادي قلبت 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/09ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط بهنام |

اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 100 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 10 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.
اگه يه روز بهت گفتند 1 نفر دوستت داره،بدون اون يه نفر منم.
اگه يه روز بهت گفتند کسي دوستت نداره،بدون من مردم!!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/09ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط بهنام |

فقیر

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست


در گوشه ای بمیر که این راه راه تست


این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست


وین رخت پاره دشمن حال تباه تست


در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر


جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست


باور مکن که در دلشان میکند اثر


این قصه های تلخ که در اشک و آه تست


اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست


در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا


این شعله های خشم که در هر نگاه تست


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/29ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط بهنام |

اگر باکسی که دوستش داری

رنگ رخسارت می پره و صدای طپش

قلبت آبروتو به تاراج می بره

لازم نیست حتما مال تو باشد

کافی است نفس بکشد زندگی کند

    لذت ببرد

+ نوشته شده در شنبه 1385/10/02ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط بهنام |

بـایـد امشب بـروم .

 

بـایـد امشب چـمـدانـی را

که بـه انـدازهً پـیـراهـن تـنـهـایـی مـن جـا دارد ، بـردارم

و بـه سـمـتـی بـروم

که درخـتـان حـمـاسـی  پـیـداسـت ،

رو بـه آن وسـعـت بـی واژه که هـمـواره مـرا می خـوانـد .

یک نـفـر بـاز صـدا زد :  سـهـراب !

 کـفـش هـایـم کـو ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/18ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط بهنام |

حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته
شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و
صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم
هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي
رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به
گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/04/13ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط بهنام |

........................... با تمام دل......................با تمام دل
..................... با تمام دل....با تمام دل با تمام دل......با تمام دل
.............. با تمام دل...........با تمام دل. با تمام دل...........با تمام دل
.......... با تمام دل......................با تمام دل.....................با تمام دل
........ با تمام دل..........................................................با تمام دل
...... با تمام دل.............................................................با تمام دل
..... با تمام دل..............................................................با تمام دل
..... با تمام دل.............................................................با تمام دل
....... با تمام دل.........................................................با تمام دل
........ با تمام دل......................................................با تمام دل
...........با تمام دل.................................................با تمام دل
..............با تمام دل...........................................با تمام دل
.................با تمام دل.................................... با تمام دل
.....................با تمام دل............................با تمام دل
........................با تمام دل....................با تمام دل
..............................با تمام دل.........با تمام دل
..................................با تمام دل با تمام دل
.........................................با تمام دل

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/09ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط بهنام |

بی تو توفان زده ئ دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری
غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی ورفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی.............
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم دگر از پای نشستم
گویا زلزله آمد گویا خانه خراب شد سر من
بی تو من در همهء شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعرو سرودی تو همه بودونبودی
چه گریزی زبرمن که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی؟نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم..........

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/05ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط بهنام |

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟         فقط ميگه: تو ماله مني .

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟           فقط ميگه:توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟    فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرادورهستي؟      فقط ميگه:هميشه با مني.

عشق نمي پرسه دوستم داري؟        فقط ميگه: دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/03ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط بهنام |

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/02ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط بهنام |

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/02ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط بهنام |

به نام آنکه به من عشق را آموخت که او را دوست بدارم

وقتي به انگشتانم جان دادي تا قلم بر صفحه کاغذ نشانم و بنويسم وبيا مو زم و امانت عشق را بر صفحه ذهنم چکاندي تا زندگي را دريابم آموختم آنچه را که مي بايست مي آموختم آموختم به خاک وانچه از جنس اوست دل نبندم زيرا هر چه از اوساخته شد فنا پذير بود . چشمان دلم را بر آسمان بي انتهاي خويش خيره ساختي و عادت دادي تا در کنج تنهاييم با ستارگانت انس بگيرد . قلبم را به عشق آسماني عجين ساختي تا در قفس سينه بي تاب در جستجوي آرامش تن دست بر دامان خود گرداني . نفرت وکينه وحسد از وجودم رخت بر بست و شور عشق بي پروا از قله اتشفشان سينه ام بيرون جهيد .آموختم که  بيش از انچه  که باور داشتم تاب وتوانم دادي آموختم زندگي يعني با تو بودن و به خاک دل نبستن يعني انچه را که تو دوست مي داري دوست داشتن يعني از خود گذشتن وبه ديگران رسيدن آموختم جز رنج چيز ديگري نمي تواند روح غبار آلود مرا صيقل دهد تا تو را آنگونه که شايسته هستي وزيبا ببينم

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/02ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط بهنام |

امشب دل را به صليب خواهم كشيد


تا ياد عاشقي تو را اعتراف كند


امشب دل را به صليب خواهم كشيد


تا ذره ذره از عاشقي تو جان دهد


امشب دل را به صليب خواهم كشد


تا تا ابد وجود تو را با خود به گور ببرد

 
امشب دل به را صليب خواهم كشيد


تا مصلوب عشق تو باشد


امشب براي اخرين بار تو را صدا خواهم زد


تا تنها عاشقت را به خاطر بسپاري


بدرود اي نازنين يارم


بدرود
_________________
پرواز را به خاطر بسپار

 
پرنده مردني ايست

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط بهنام |

دوستم بدار همچون پروانه ي دلسوخته اي كه شعله ي نارنجي رنگ و لرزان شمع را مي پرستد
دوستم بدار مانند مرغان سبك بالي كه جفت خود را مي پرستند و به او دل مي بندند
دوستم بدار و بگذار دوستت داشته باشم ، بگذار همچون پروانه ي رنگين بال و زيبايي كه به هنگام بهار بر روي گلهاي خوشبو و خوشرنگ مي نشيند در كنارت باشم و دوستت داشته باشم و بگذار به غير من و به غير از تو در اين جهان كسي ديگر چنين عاشق نبوده

تا ابد دوستت دارم حتي اگه بهت نرسم حتي اگه نبينمت

+ نوشته شده در شنبه 1385/03/27ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط بهنام |

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در جمعه 1385/03/26ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط بهنام |

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/23ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط بهنام |

میگویند شامه سگ صد برابر انسان است!

با خود میگویم:

ای کاش سگی بودم ویک روز فارغ از نگهبانی چند گوسفند،

             فارغ از لقمه ی خون آلود نانی،

                       فارغ از ماده سگ همسایه،..

                             گوشه ای گل مریمی می یافتم و

به بویش ترانه ای می سرودم برای همه ی سگهای تنها

                                               قصه ای می گفتم،

                                                       تازه می شدم،

                                                                تازه میکردم،

باز صدایی آمد:

                بینایی تو صد برابر سگهاست،چه کرده ای تا کنون؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/23ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط بهنام |

 

ممنون از همه ی عزیزانی که منو با نظرات پر مهرشون شرمنده میکنن

 

خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/22ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط بهنام |

گاهي براي بودن بايد رفت..

گاهي براي ماندن بايد شكست...

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/22ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط بهنام |

 

تنها رفتی وندیدی که چه محشر کردم

از اشکم تمام کوچه را تر کردم

وقتی که سکوت خانه دلتنگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/22ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط بهنام |

عشق آن نیست که هر دو زیر باران رویم عشق آن است که یکی چتر

 دیگری شود و او هرگز نفهمد که

چرا خیس نشده است

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/22ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط بهنام |

شرمنده یه مدتی نبودم
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/22ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط بهنام |

يادته گفتي دوست دارم
broken heart سرم رو پايين انداختم و گفتم نظر لطفته سرم رو بالا اوردي تو چشمام نگاه كردي و گفتي نظر لطتفم نيست نظر دلمه
تكرار اون نگاه و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه
باعث شد كه دل من هم صاحب نظر بشه و منو مجبور كنه كه بهت بگم دوست دارم broken heart
مگه دوست نداشتم پس چرا حالا تنهام
اغوش من براي توست
يكي از ما دروغ مي گفت ولي هنوز همانقدر برايم عزيزي كه نمي توانم تهمت اين دروغ گويي رو به تو بزنم
اري من دروغ مي گفتم دروغي به وسعت تمام بي تو ماندن هايم
دروغي به وسعت تمام دلتنگي هايم
من دوست نداشتم من ديوانه وار عاشقت بودم و من تو را با ذره ذره وجودم مي پرستيدم و مي پرستم crying crying crying crying crying crying crying crying crying crying crying crying
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/01/28ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط بهنام |

تنها یک برگ مانده بود

درخت گفت :

« منتظرت می مانم ! »

برگ گفت :

« تا بهار خداحافظ ! »

بهار شد

ولی درخت میان آن همه برگ

دوستش را فراموش کرده بود !
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط بهنام |

 يا چنان بنما که هستي !!!! يا چنان باش که مينمايی !!
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط بهنام |

(زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم ــــ ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم)
(مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر ـــ سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم)
(زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم ــــ طره را تاب مده تا ندهي بر بادم)
(يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم ــــ غم اغيار مخور تا نكني نا شادم)
(رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم ــــ قد برافراز كه از سرو كني آزادم)
(شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را ــ ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم)
(شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه ــ شور شيرين منما تا نكني فرهادم)
(رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس ـــ تا به خاك در آصف نرسد فريادم)
( حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي ــ من از آنروز كه در بند توام آزادم)
(حافظ شيرازي)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/17ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط بهنام |

تپه هاي شني با وزش باد جابه جا مي شوند


ولي...
صحرا هميشه صحرا باقي مي ماند

 
...

 
اين است افسانه ي عشق.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/17ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط بهنام |

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/17ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط بهنام |

زندگی را هرکسی یک جور معنا می کند// هرکسی یک جور با این زندگی تا می کند
از نگاهی معنی اش دلدادگی است // بودن و ماندن در عین سادگی است
یک نفر او را وفا معنا کند// دیگری آن را به کُلّ حاشا کند
از نگاه عاشقان، دیدار یار// سرنهادن بردروکوی نگار
گاهگاهی زندگی پژمردن است// بد سِگالی ،حرص وحسرت بردن است
یک نفر بر دار بیند زندگی// دار بَهرَش منتهای بندگی
زندگی بهر یکی هَمره شدن// در ره معشوق خاک ره شدن
یک نفر گوید بهار آرزواست// یا نوای دلکش آوای دوست
دیگری گوید که او رویا بُوَد// گرچه او فتانه و زیبا بُوَد
دیگری پوچی کند معنای او// گرشود با مشکلاتش روبرو
زندگی از دیدگاه من صفاست// مهرورزی با خود و خلق خداست
مهرورزی معنی« جاوید» عشق// روشنی بخش است چون خورشید عشق
_________________
گرچه جاويدم ولي يك روز فاني مي شوم**نائل ديدار آن دلدار جاني مي شوم
آنچه مي ماند زمن ديوان اشعارم بُوَد** دفتر گوياي احساسات و افكارم بُوَد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/17ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط بهنام |

گفتي:
وقتي تمام بهانه از بودن من سير شد
وقتي كه دلم خوب زمين گير شد
وقتي كه زمان عاشق دلخسته خود كشت
بدان مي آيم
فرياد زدم :
تا بيايي چشمهايم قصه افسانه را نفرين خود ميخواند
برگرد با ترانه برگرد
بي بهانه برگرد
برگرد براي قبله اي كه در انتظارت نذر هزاران سجده شكر است

برگرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط بهنام |